مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
126
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آمده ، ركاب غريب را ببوسيد و به او گفت : اى سر دليران و اى سرور شجاعان ، دستهاى تو شل مباد و دشمنانت روى خوشى مبيناد . منت خداى تعالى را كه بسلامت از اين ورطه بازآمدى و من بر تو بسى بيم داشتم . چون غريب اين سخن بشنيد ، بخنديد و او را دلدارى بداد و به او گفت : اى ملكهء جهان ، هراس مكن . كه اگر اين باديه از دشمنان مالامال شود ، همه را به يارى خداى بزرگ هلاك كنم . فخرتاج ، او را سپاس گفت و بنصرت او دعا كرد . و غريب از اسب فرود آمده ، گرد از رخسار پاك و دست از خون كافران بشست و پاسبانان بموكب گماشته ، آن شب را بخفتند . چون بامداد شد ، هردو گروه سوار گشته ، بميدان برآمدند و نخستين كسى كه اسب در ميدان راند ، غريب بود كه بكفار نزديك شد و فرياد هل من مبارز بلند كرد . از آن طرف ، دليرى از دليران بمبارزت بدرآمد و بغريب حمله كرد و او دبوس آهنين بيست منى در دست داشت . دبوس بلند كرده ، خواست كه غريب را بزند . ازو ميل كرده ، به زمين آمد و يك ذراع به زمين فروشد . و هنوز آن دلير ، دبوس بلند نكرده بود كه غريب ، عمودى بر وى زد و جبههء او بشكافت و روانش بسوى دوزخ شتافت . آنگاه غريب ، مبارز ديگر خواست . ديگرى بمبارزت قدم نهاده ، كشته شد . تا ده تن از كافران بمبارزت برآمده ، كشته شدند . چون كافران ، شجاعت غريب را نظر كردند ، طاقت نياورده ، بگريختند . امير ايشان در خشم شد و خود بمبارزت برآمد و در برابر غريب بايستاد و به او گفت : يا كلب العرب ، ترا مقدار بدينجا رسيد كه مردان مرا همىكشى ؟ غريب گفت : دهان فروبند و دست بخونخواهى گشا . درحال ، صمصام بغريب حمله كرد . غريب نيز با دلى سختتر از سنگ بمقاومت شتافت . هردو باهم دليرانه جنگ كردند و بيش از هفتاد طعن در ميان ايشان ردوبدل شد و هردو گروه در مجادلهء ايشان حيران بودند كه ناگاه عمودى از جانب غريب بر فرق وى آمد و او را با خاك يكسان كرد . آنگاه قوم بغريب حمله آوردند . غريب بر ايشان حمله كرد و بآواز بلند همىگفت : اللّه اكبر خذل من كفر . 15